دلنوشته جوان روستایی: سرای من، آبادی ام، دیدار به کجا...

به گزارش کوردپیام،  روستای سوغانلو  در دهستان پیران از توابع شهرستان پیرانشهر قرار داشته و بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن 700 نفر (95 خانوار) بوده است. این روستا زادگاه هنرمندان زیادی از جمله رسول نادری. وبزرگانی چون حاجی رحمان می باشد. نام این روستا ترکی است و از ترکیب "سوغان" به معنی پیاز و لو صفت می باشد که در کل به معنی جایی که پیاز داشته باشد اطلاق می شود. از وسط این روستا یک رود کوچک عبور میکند که زیبایی خاصی به آن بخشیده است. این روستا همچنین دارای دو دهنه چشمه آب میباشد که از آن برای تامین آب آشامیدنی شهر استفاده می شود. این روزها در حال ساخت سد در مسیر رودخانه این روستا هستند که متاسفانه مردم روستا به ناچار مجبور به ترک روستا و مهاجرت به شهر شده اند: که یکی از جوانان روستا دلنوشته ای به شرح ذیل به این رسانه فرستاده است؛

امروز از روستای متروکمان (سوغانلو)  دیدن کردم، سخت پریشان بودم، دارد زیر آب می رود، احساس های متفاوتی داشتم، احساس های متفاوتی که اشک را بر صورتم جاری می ساخت ، آری همان احساس تنهایی، خانه هایی که خالی از سکنه هستند، پیاده روهایی که تنها ماندند، بزرگان و خان هایی که تنها مانده اند، انسان هایی که دیگر نیستند، روح های بزرگی اهل اینجا بوده اند و اکنون کسی روحشان را نمی بیند، رنج هایی که چوپانان کشیدند ، درختانی که خشک شده اند، چشم هایی که نمی بینند، گرگهایی که مرده اند و گوسفندهایی که گوشتی ندارند، چه احساس خویشاوندی بزرگی در من است، شما از من هستید و من از شما ؛

جنگل هایی که حاج رحمان پوربهرام پدربزرگم(روحش شاد) کاشت اکنون درختان خشکیده ای شده اند از دیدنشان دلگیر می شوم ، از دیدن مناظر پر از سکوت، که روزگاری پدرم در آنجا چشمه ها یافته بود و اکنون خشکیده اند، دلگیرم. از روستا خارج می شوم ، آه همه جا چه خشک است ماشینی،تراکتوری رد نمی شود ، آفتاب سوزان بر سر جد پیرمردان تنهای این روستاها می تابد، نه امکاناتی برای سپری و نه ماشینی برای سوار شدن، من نیز تنها می شوم، من نیز روح تنهایی می شوم که ناگهان از خود بی خود می شوم به خود می آیم می بینیم مرگ نهیب می زند، چند قدمی با درّه فاصله ندارم، می ایستم، خود را چون روح خویشاوندی با تمام روح های تنها مانده روستا ها می یابم که در کاخ های نامرئی خود می گردیم، با هم دست می دهیم، آزادیم، هر چند گاهی یکی به تعدادمان اضافه می شود ، یک روح تنها ! لحظاتی که من هرگز نمی توانم وصف کنم، احساس اینکه هیچ سنگینی ای وجود ندارد، انگاری ترس ندارم که کسی مرا ببیند و بگوید درس بخوان! کار کن! زندگی کن! سختی بکش! آدم باش! باش! کلمات هم برای ذکر اِحساس ها ناکافی و کوچک اند.

نمی توانم وصف کنم، در میان روح های تنها و بزرگ لبخندی آرام بر لبانم نقش بسته که کمتر چنین لبخندی می زنم

باد خشکی می وزد و کسی نیست بگوید: آه چه باد خشک و بی احساسی! ، دیگر چرا می وزی؟ نه آدمی برای اعتراض، نه درختی برای خشک کردنش، نه دریایی برای موج دادانش، نه خاکی برای جابجا کردنش؛ پس چرا می وزی…باد نیز پاسخی نمی گوید، پاسخم را نمی گوید.

ماموستایی بود که ازش حکایات باقی! اما چه کسی بشوند؟ چه کسی بخواند؟ چه کسی نقل کند؟ مسجدی بود که دیگر نمازخوانی ندارد، خانه هایی که در حال فرو ریختن، دیوارهای خشتی که باران ارتفاعشان را کاسته است، کم کم دارند با خاک یکسان می شوند.

افسوس! که من نیز تحمل این سکوت تنهایی را نیاوردم، و این متروکِ را ترک کردم، احساس بدی دارم ، چه عذاب وجدانی دارم ، آمده ایم در ساختمان های چند طبقه که بدون حیاتی سر سبز نشسته ایم و خشک و بی احساس همدیگر را نگاه می کنیم، از کنار هم رد می شویم، به هم پیامی می دهیم. مردمک چشم های”مان کمتر تکان می خورد. آیا ما ربات شده ایم ؟

آفتاب در حال غروب کردن است

و ما

در حال رسیدن .

روستای کودکیم کو آن رودهای پرآبت که نام زیبایت برگرفته شده از آن است چه شد آن خانه های کاهگلی، که سرمست می کرد بوی کاهگل هایت هنگام باران ، مرا، باغ های سرسبزت چه شد کجاست آن کوچه باغ های دل انگیزت چرا دیگر شنیده نمی شود، هیاهوی مستانه کودکانت کوچه باغ چه ملال انگیز است ، اکنون. صدای زنگوله گوسفندانت را نمی شنوم دیگر به چرا نمی روند؟ روستای زیبای من! چه بر سرت آمده چرا خورشیدت دیگر تو کاسه آب نمی نشیند؟ کجا رفتند جوانان پرشورت ؟ سر تپه دیگر دنبال توپ نمی دوند . چه شد آن جویبار زیبایت، که چون ماری از دل کوچه باغهایت می خزید . کجا رفتند دخترکان شاد، که شوخی کنان کنار جویبارت، سیم بر دیگ می ساییدند بو کن ! دیگر بوی گوگرد نمی آید ، مثل اینکه کسی دیگر، انجیر هایش را دود نمی دهد. گوش کن ! صدای باد دیوانه را، در خرابه های دلت دنبال چه می گردد؟ چه می گردی ای باد ؟ نیست دیگر آشنایی! چرا هست ! آنجا ، پای سراشیبی کوه آرامیده اند. آرام بگیر توهم ای باد سرکش بگذار روستای زیبای کودکیم آرام گیرد.

دلنوشته ای از:ادریس پوربهرام کارشناسی ارشد جغرافیا و برنامه ریزی شهری

© 2017 ارسال شده توسط  کلیه حقوق محفوظ است پایگاه خبری تحلیلی کوردپیام پیرانشهر